جانهای خراب

پیش نویس1: جمله ی روی بنر وبلاگ، حقیقت نداره.
پیش نویس2: حضور فعال ندارم، و فعلا نخواهم داشت نیز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من نمیذارم پسرم مثل باباش بشه. خودم باهاش بازی میکنم و تربیتش رو به عهده میگیرم و مثل یه انسان قوی پرورشش میدم. ازش خوب مراقبت میکنم و نمیذارم کسی بهش تجاوز کنه تا مثل باباش یه بیمار روحی بدبخت بشه. براش میشم عین یه دوست تا نیازهای واقعیشو بدونم، تا اون عقده هایی رو که باباش سالها تو دلش داشت، اون نداشته باشه. تمام تلاشم رو به کار میگیرم تا هیچوقت نخواد به یاد بیاره و غصه بخوره از این که باباش یه مشروبخور اونکاره بود که از هر فرصتی برای خوشگذرونی استفاده میکرد. من هرگز اجازه نمیدم اون سختی هایی که خودم کشیدم بچه م هم متحمل بشه. پسر من نباید از حقوق طبیعی خودش محروم بشه. نباید مثل باباش یه آدم ضعیف النفس حقیر بشه. مردی که هیچوقت واقعا «مرد» نشد. هرزه ای که صدای خنده های زننده ش رو هیچوقت از یاد نمیبرم. پسر من هیچوقت نباید یه همچین موجودی بشه.
چه موقعی که دوست بودیم چه زمانی که ازدواج کردیم، سرتاسر رابطمون پر از خیانتهای جورواجور بود. جالبرین خیانتهایی هم که به هم میکردیم اونهایی بود که به تصور الاغ بودن اون یکی با همجنسهای خودمون میخوابیدیم و خیال میکردیم که همچین خیانتی هم نکردیم! من اون اول ها آدم خیانتکاری نبودم، اما وقتی هرزگی های شوهرم و اس ام اس های عاشقانه آدمای ناجور از مرد و زن رو تو گوشیش دیدم، دیگه نتونستم بهش تعهدی داشته باشم. هر موقع چیزی رو هوس میکردم، بدون کمترین احساس عذاب وجدانی به سراغش میرفتم. اون همیشه همینطور بود. اوایل وقتی متوجه میشدم قلبم فشرده میشد، اما بعد از مدتی که گذشت، دیگه کک هیچکدوممون نمیگزید.
ما به طرز احمقانه ای نمیخواستیم از هم جدا بشیم. نه من و نه اون. هردومون زیاد به این مسئله فکر میکردیم و چند بار هم باهم مطرحش کردیم اما در نهایت هیچکدوممون قطع رابطه با اون یکی رو نمیخواستیم. انگار من و اون «چیز»ی رو به اشتباه شروع کرده بودیم و موظف بودیم تا آخر منتظر همه عواقبش بمونیم و اون «چیز» رو تا ابد تحمل کنیم.
به دنیا اومدن پسرمون تو شرایط بدی بود، اما من سعی کردم از هیچ چیز براش فروگذار نکنم. با به دنیا اومدن پسرم نوع دیگه ای از دوست داشتن رو تجربه کردم، دوست داشتن انسانی که از وجود خودم بود. اون توجه زیادی به فرزندش نشون نمیداد و همچنان با خودخواهی و بی مسئولیتی تمام دنبال خوشگذرونی های خودش بود. این باعث شد دعواهای ما بیشتر بشه و من ناچار شدم برای پسرم هم مادر باشم و هم پدر.
بعد از گذشت 4سال از زندگی مشترک ما، اون بیمار شد. یه بیماری عجیب. من کنارش بودم و میدیدم که چطور هر روز داره ضعیفتر میشه. اون مدت همه خیانتها و هرزگیهاش رو از یاد بردم و براش یه پرستار و همدم مهربون شدم. روزای آخر مجبور بود تمام مدت تو بیمارستان بستری باشه. اون بیماری ظرف چند هفته شوهرم رو کُشت.

وقتی داشت جون میداد بالا سرش بودم. کنار تخت بیمارستان. جوون بود هنوز، سنش به 30 نمیرسید. از یه چیز خوشحال بودم. اینکه هنوز خوشگل بود. این باعث میشد من از تماشا کردنش ارضا بشم. پسرم پیشم نبود. اون هم ساعتای آخر عمرش بود. آخرین ساعتایی که پیشش بودم. میدونستم تا ابد هرچی بخواد از «درکنار هم بودنِ من و اون» بمونه پایانش این چند ساعته. قلبم حسابی تند میزد. دستم رو که به شعاع 4سانت میلرزید با ترس بالا آوردم و اون جاهایی از بدنش رو که همیشه برام جذاب بود لمس کردم. چه حسی بود! اینکار رو کرده بودم اما حالا فرق داشت. حالا اون از لذت من بی خبر بود و این خودش برای من یه لذت بزرگ بود. نگاهش کردم. لبهاش از هم باز بود و حالت صورتش به طرز عجیبی معصومانه بود. وقتی نگاهش میکردم حس دوست داشتن همراه ترحم و دلسوزی قلبم رو قلقک میداد و باعث میشد یه چیزی تو وسطِ پایین تنه م منقبض بشه و تا مرز ارضا شدن پیش برم. خوب شد که پسرم اونجا نبود تا ببینه که مادرش با چه چیزایی ارضا میشه.
وای خدای من!

وقتی ذق ذقِ میانی ترین نقطه پایین تنه م خوابید، بوسیدمش و با لبخند منتظر مرگش شدم. تو حال خودم بودم و هنوز سرم داغ بود. بعد از چند دقیقه، آروم چشماشو باز کرد و با صدای خسته ای که کوچکترین شباهتی به اون صدای محکم و مجذوب کننده در اولین تلفنی که به من زده بود نداشت، گفت: تو خیلی بخاطر من سختی کشیدی. چند لحظه با اندوه نگاهم کرد و دوباره چشمهاش رو بست. انگار یه چیزی به قلبم فشار آورد. نمیخواستم بمیره. میخواستم قلبش کار کنه و نفس بکشه و تو همون حالت معصومانه ای که بود تا ابد بمونه و من باهاش تفریح کنم. راست میگفت، خیلی بخاطرش سختی کشیده بودم. مخصوصا سال اول. پس حالا حقم بود که تفریح کنم. خدا خدا میکردم به این زودی ها نمیره. دستم رو گذاشتم رو سینه ش و فهمیدم که قلبش کار میکنه. وجودم سرشار از شادی شد.
اون شب حسابی ارضا شدم. هنوز سوزش پایین تنه م رو، تو اون شب فراموش نشدنی یادم میاد. فرداش مُرد. مردنش هم یه جور خوشگلی بود.

من هرگز اجازه نمیدم پسرم با آدم مریضی که مثل مادرشه ازدواج کنه.

11 دیدگاه

دسته دسته بیل

عینک دودی

من تو همین شهر به دنیا اومدم
تو یکی از شلوغ ترین محل هاش
که همیشه رنگ و بوی دود داره
و خیابوناش پره از سیگارهای دود شده و تف های زرد رنگ
و آدمای ناجوری که از اعتیاد بدنهاشون سیاه شده.
(راستش دقیقا یادم نیست تو کدوم یکی از این خونه ها به دنیا اومدم
فقط یادمه درش شیشه های رنگی داشت، همین)
این محله هنوزم پر رفت و آمد ترین محله منه
حتی نمیتونم ازش متنفرم باشم یا دوستش داشته باشم
فقط میتونم ازش عبور کنم و از شدت آلودگیش و از تراکم گازهای سمّیش
حس کنم که صورتم داره سیاه و موهام داره چرب میشه

و روی لباسهام غبار میشینه.
هیچ عطری اینجا بیشتر از یه ربع دووم نمیاره
واقعا این محله هیچی از مکزیکوسیتی-کثیفترین شهر دنیا- کم نداره
تنها فرقش اینه که، اینجا خیلی بدتره.
ولی به هرحال، من اینجا به دنیا اومدم
زیاد به قیافه م نمیخوره؛ البته افتخاری بهش نمیکنم
نه به خودم و نه به محل تولدم.
تو، اون مرد معتاد لاغر رو میبینی که گوشه خیابون افتاده و بدبختی و نکبت از سر و روش میباره؟
یه تیکه از ذات اون، تو وجود منم هست.
منم مثل خیلی ها جزو اکثریت مردم این جامعه هستم
درست برعکس زمانی که فکر میکردم یه اقلیتم
اما فهمیدم و پذیرفتم که اینطور نیست!
من همه جوره تو قشر اکثریت هام
اکثریت بای
اکثریت بیمار روانی
اکثریت تو فشار تحریم
اکثریتی که ظاهرشون یه چیز میگه و باطنشون یه چیز
و حتی گاهی اکثریت بی جنبه و بی کلاس!
من تو یه جای مزخرف به دنیا اومدم.
هرگز تحسین یا انزجار دیگران باعث تزلزل یا ترفیع شخصیت من نشده.
من جزو هیچ اقلیتی نیستم و زیر هیچ پرچمی قرار نمیگیرم.

پ.ن: میدونین بدترین حس دنیا چیه؟ اینکه وقتی نزدیکه که بری تو اوج بهترین احساس دنیا، یکی پس کله تو بگیره و بکوبوندت به همونجا که بودی. قسمت حرص درآر ترش اینجاست که بیشتر به نظر میاد این حس ناخواسته داره سرکوب میشه، یعنی اونی که پس کله تو گرفته بود هم انگار خودش حالیش نبود داره چیکار میکنه.

9 دیدگاه

دسته دسته بیل

میعاد

اون موقع ها صدای من بم تر از صدای میعاد بود
ولی حالا
صدای اون خیلی بم تره
و صدای من، حتی ملایمتر از قبله.
من و میعاد صمیمی ترین دوستای هم بودیم
مسیر و هدفمون یکی بود
دغدغه هامون یکی بود
اما من کم کم از راه اون جدا شدم
من خواستم که تغییر کنم
و اینکارو کردم.
چند روز پیش میعاد زنگ زده بود
(نمیدونم از کجا میدونست اون خط من روشنه)
با صدایی که تاثیر آمپولهای تستسترون حسابی توش بارز بود
گفت شنیده که من تغییر کردم
و خواست که منو ببینه.
این که میگم شاید رسم رفاقت نباشه
ولی من هیچ دلم نمیخواست اونو ببینم.
آره میعاد یه ترنسکشواله
همون چیزی که من ازش استعفا دادم
هر جوری بود… به هر بدبختی ای
من و میعاد معمولا درباره دخترا و دختربازیامون حرف میزدیم
اون بیشتر دوست داشت سکس کنه و من بیشتر عاشق و دلباخته واسه خودم جمع میکردم
دور اون بیشتر جنده ها بودن
دور من دخترای بی مغز.
مسلما حالا
اون راحت تر از من دختربازی میکنه
و این تنها چیزیه که مطمئنم میتونه توش موفق باشه
-یعنی درمورد بقیه چیزا، مطمئن نیستم-
اما من الان درباره خودم
یقین دارم که پیشرفت کردم
و از وقتی تعصباتم رو کنار گذاشتم راحتتر زندگی میکنم
-مثلا اینکه من همون موقعشم هم بای بودم و دوست نداشتم بپذیرم
ولی میعادو نمیدونم
و برام مهم هم نیست چندان-
من هیچوقت آخر حرفام نمینویسم «یا حق»
هیچکس رو «دادا» خطاب نمیکنم
هرکسی یه زمان جاهلی داره
مال من با تغییر کردن گذشت
-یعنی فکر میکنم که گذشته-
وحشتناکه که کسی تا ابد تو جاهلتش بمونه
ای کاش برای میعاد اینطور نشه
و این تنها چیزیه که میتونم بگم
آره
چون میعاد دوست من بود.

11 دیدگاه

دسته دسته بیل

استعاره

من با شنیدن کلمه میوه فقط «گلابی» تو ذهنم میاد
چون فقط گلابی رو لمس کردم
صدالبته میوه های دیگری هم هستن که میتونم باهاشون ارتباط بیشتری برقرار کنم و بیشتر با بدنم سازگار باشن
مثل انار یا آناناس
اما من فقط گلابی رو میشناسم
و فقط گلابی رو دوست دارم
و فقط گلابی به نظرم خوش طعم و شیرین میاد
یعنی اینکه فقط میتونم خودم رو درحال خوردن گلابی تصور کنم نه میوه دیگه ای
تنها دلیلش هم اینه که من فقط گلابی رو لمس کردم
و میوه های دیگه رو فقط از دور دیده م.
شاید گلابی برای من بهترین میوه نباشه
و مثلا برا اونهایی که یبوست دارن خیلی بهتر باشه!
ولی من چون فقط گلابی رو شناختم فکر میکنم اون بهترینه
و با وجود اینکه مشتاق میوه های دیگه هستم نمیتونم از گلابی دل بکنم.
تا مثلا میام یه سیب رو گاز بزنم یه ندایی میگه:
«هوم… میدونی، ولی گلابی یه چیز دیگه س!»
مشکل دیگه هم اینه که گلابی خیلی کم گیرم میاد
و این مسئله مدتهاست که داره اذیتم میکنه
اما گلابی…
خب اون اینچیزا رو نمیفهمه.

19 دیدگاه

دسته دسته بیل

49

پیش نویس: چهارشنبه برام روز سرنوشت ساز، باارزش، مهم و ترسناکیه! هرکی به علم روانشناسی اعتقاد داره واسم دعا کنه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من الان حس اون مردی رو دارم
که زن عقدیش دستش رو گرفته و اون داره موهاش رو نوازش میکنه
اما داره با خودش فکر میکنه که ای کاش جای این
معشوق خودم رو در آغوش داشتم.
من حس اون دیوانه ای رو دارم که به یه تخت بسته شده
و سالهاست که داره به اون 2ساعتی که با عشقش رو یه نیمکت نشسته بودن و حرف میزدن فکر میکنه
و دیگه فرق رویا و واقعیت رو نمیفهمه.
من حس اون آهنگی زیبایی رو دارم که یه پسربچه چوپان با تمام شور و شوقش با فلوت دست ساز خودش مینوازه
برای یک گله گوسفند.

6 دیدگاه

دسته دسته بیل

تیپ شخصیتی «جنده»

بعدا نوشتی که تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش:

متاسفم برای اون گی هایی که هنوز نمیدونن Versatile

Ver-style نیست! 

باور کنید بعضیا رفتارها و قیافه هاشون باندازه کافی آبروریزی هست

حداقل تلفظ درست این کلمه رو دقت کنید!

وِر-سَتایل!

حالا چندبار تکرار کنید:

وِر-سَتایل

وِر-سَتایل

خب یاد گرفتید؟

(واسه راهنمایی بیشتر به یه دیکشنری مراجعه کنید!)

اگه 1بار دیگه بشنوم کسی گفت وراستایل یکی میکوبونم تو دهنش ها! :پی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما یه تیپ شخصیتی داریم به نام جنده. فکر نکنم یونگ و فروید بهش پی برده باشن اما اگه پی بردن من هم به تازگی افتخار کشفش رو کسب کردم.
این با مفهوم کلی جنده تفاوت داره. تفاوتش اینه که کسی که جنده هست خودش میدونه که جنده س اما کسی که تیپ شخصیتیش جنده س خودش این مسئله رو نمیدونه! :دی
شاخص ترین ویژگی افرادی که تو این تیپ شخصیتی قرار میگیرند ضعیف النفس بودن هست. حالا این ضعف میتونه در رفتارهای فرد نمود داشته باشه مثل تکیه گر بودن افراطی یا اقدامات نابهنجارانه توی رابطه مثل خیانت و دروغگویی که همه بیانگر ضعف فرد هستند. افراد با تیپ شخصیتی جنده بیشتر مواقع کون یا جای دیگه شون میخاره و اگه حشری بشن، شده با اولین کسی هم که تو خیابون ببینن میخوان خودشونو ارضا کنند.(میدونم این تیکه زیاد علمی بنظر نمیاد اما چندان غلط نیست! حالا شایدم به این حد نرسه اما کسی که زمینه شو داره اگه کنترل نکنه میشه.) این افراد وقتی تو رابطه قرار بگیرند، یا طرف مقابل رو مورد آتشفشان احساساتشون قرار میدن که درنتیجه طرف زده میشه و یا اونقدر بی توجهی نشان میدهند که طرف رو دلسرد میکنند؛ و درکل متعادل نیستند.
این افراد ذاتا بسیار گرم مزاج هستند و سکس همیشه در زندگی ایشان نقشی پررنگ دارد. آنها اگر کسی را دوست بدارند هم و غمشان سکس با آن طرف است و کمتر درگیر موضوعات اساسی تر میشوند. خودارضائی در این افراد به مراتب بیشتر از دیگران صورت میگیرد.
واکنش این افراد درمقابل بحرانهای عاطفی مثل شکست عشقی یا خیانت بسیار غیرمنطقی و صرفا از روی احساس است، مثل خودکشی هایی که معمولا تنها به قصد جلب توجه دیگران انجام میشود.
ایثارگری» و «گذشت از خویشتن» چیزهایی هستند که هرگز نمیشه انتظارش رو از افراد با این تیپ شخصیت داشت و این افراد معمولا فوق العاده خودخواه هستند و به چیز دیگری غیر از راحتی و منفعت خود در زندگی فکر نمیکنند. به همین دلیل آنها افرادی راحت طلب نیز هستند و ترجیح میدهند همه کارهایشان به دست دیگران برایشان انجام شود و این بسیار اتفاق می افتد که از جذابیت خود برای فریب دیگران در اینمورد استفاده کنند.
اینگونه افراد معمولا به محبت دیگران بی میل هستند و بیشتر دوست دارند بخاطر ویژگی های ظاهری خود مورد توجه دیگران قرار بگیرند و مثلا کسانی را دوست دارند که آنها را برانداز میکنند. حرفهای سکسی یا تعریف از هیکل و بدن ایشان آنها را خیلی بیشتر از یک جمله عاشقانه تحت تاثیر قرار میدهد.
این افراد به هات بودن خودشان فوق العاده اهمیت میدهند چراکه از مورد استفاده ابزاری قرار گرفتن چندان بدشان نمی آید؛ و تحت هر شرایطی بدن خود را روی فرم نگه میدارند چراکه جسم معمولا تنها حربه آنها برای جذب افراد است. این افراد اگر مجذوب فرد خاصی شوند در همان ابتدای کار میکوشند جذابیت جنسی خود را به او بنمایانند و از این طریق آن فرد را به سوی خودشان بکشانند.
دیگر آنکه این افراد میتوانند بسیار پرچانه باشند و مخصوصا اگر کسی را ببینند که از او خوششان بیاید یک عالمه برایش فک میزنند.
نمیدونم برای افراد با تیپ شخصیتی جنده میشه راهکاری ارائه داد که کمترین آسیب عاطفی رو به خودشون و دیگران وارد کنن یا نه اما درتلاش برای یافتن پاسخی برای این پرسش هستم. فعلا تنها چیزی که پیدا کرده م اینه که این افراد باید برن خودشونو 1جا گم و گور کنن تا به دیگران آسیب روحی وارد نکنن! ولی خب این یه راهکار منطقی نیست. اگه به نتیجه بهتری دراینمورد دست یافتم حتما اینجا درمیون میذارم.

12 دیدگاه

دسته دسته بیل

it really doesn’t matter at all

یه شب پتو رو کشیدم رو سرم و گریه کردم
که چرا عاشق یه دختر شدم
اون عشق کم کم عقلم رو زایل کرد
اما به دستش نیاوردم
به دست نیاوردن عشق من رو نکشت
من قوی تر شدم

عموی یاس مرده بود
من پیشش بودم و بهش آرامش دادم
من میخواستم یاس خواهرم باشه
اون پشت تلفن گریه کرد و گفت کیمیا من خواهر تو نیستم
اینکه یاس خواسته منو نپذیرفت من رو نکشت
من قوی تر شدم

بابام یه شب که دعوا کردیم
به مادرم گفت این(من) یه زائده منحرفه
توهین و تحقیر بابام من رو نکشت
من قوی تر شدم

تمام چندماهی که صبا افسرده بود کنارش بودم
از تمام وجودم براش مایه میگذاشتم تا خوشحال باشه
تلاشهام نتیجه داد
اونقدرخوب نتیجه داد که صبا رفت و دوست پسر گرفت
و یادش رفت که گفته بود فقط تو آغوش من آرامش داره
خیانت صبا من رو نکشت
من قوی تر شدم

به خاطر پسرهایی که دوستشون داشتم اشک ریختم
به هیچکدومشون هم نرسیدم
تموم اونها الان با کسای دیگه خوشحالن
نرسیدن به اونها من رو نکشت
من قوی تر شدم

یه روز زمستونی و سرد بود
رو اون پل عابر پیاده که بوی شاش میداد
تو دلم گفتم چقدر از این پل متنفرم
و چقدر سردم بود
حس میکردم به یک آغوش گرم نیاز دارم
من قوی بودم اما واقعا به یک آغوش گرم نیاز داشتم
اما نبود.
راهم رو از اون پل به سختی ادامه دادم
هر طوری بود ازش رد شدم
نبود یه آغوش گرم من رو نکشت
من باز هم قوی تر شدم.

عسل هرزه بهم گفت سرطان داره
خیلی جدی ازش قول گرفتم قرصهاش رو بخوره و اون هم گفت باشه.
ولی هفته بعد
درحالیکه گریه میکرد بهم گفت: کیمیا من فقط با تو خوبم.
گفت قرصهاش براش فایده نداره و ریه هاش پر از زخمه.
کوچکترین علاقه و اعتمادی بهش نداشتم.
اما گفتم باشه، من کنارت میمونم
آره، تو به من نیاز داری و برای همین من کنارت میمونم!
اون سرشو رو سینه سرد من گذاشت و به گریه کردن ادامه داد.

دیگه شاکی شدم
رفتم از این وضع به خدا شکایت کردم
آخرش گفتم: از اون عدلی که زمین رو باهاش گستردی یکم به من هم نشون بده!
خدا چند لحظه بهم خیره شد
ریش سفید درازش رو خاروند و با لهجه غلیظ عربی گفت: برو یه ماه بعد بیا
الان دارم رو مشکل مسکن یه بسیجی کار میکنم.
دست از پا درازتر از اونجا برگشتم.
جواب نگرفتن از خدا هم من رو نکشت
و من
قوی تر شدم.

7 دیدگاه

دسته دسته بیل